خدمت به عــــــــــلم با سر قطـــــــع شده! ✅خدمت به علم با سر قطع شده!لاوازيه دانشمند فرانسوى بعد از اينكه به اعدام با گيوتين محكوم شد، به شاگردانش گفت: احتمالا جايگاه حواس و درک انسان میبایست در سر انسان باشد، بنابراين پس از جدا شدن سر از بدن احتمالا بايد تا چند لحظه هنوز حواس و هوشیاری فرد كار بكند. شما پس از اينكه سر من به وسيله ى گيوتين قطع شد، فورا آن را روى دست بالا بگيريد، من آغاز به پلک زدن ميكنم، شما تعداد پلک زدن هاى مرا بشماريد تا زمان تقريبى از بين رفتن هوشيارى و مرگ كامل به دست
برچسب:
نویسنده: ساناز شجاعی
دلـــــــم باران دلــــــــــم دریا... دلم باران دلم دریا دلم لبخند ماهی ها... دلم بوی خوش بابونه می خواهد... دلم یک باغ پر نارنج دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِصبح شالیزار دلم صبحی سلامی... نسیمی عطر لبخندی نوای دلکش تار و کمانچه از مسیری دورتر حتی... دلم شعری سراسر دوستت دارم دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد دلم تغییر می خواهد... دلم تغییر می خواهد..."زنده یاد استاد نیما یوشیج"
برچسب:
نویسنده: ساناز شجاعی
حکایت مســـــجد و میــــــخانه حکایت مسجد میخانهمسجدی کنار مشروب عرضهی قرارداشت و امام جماعت آن مسجد در خطبه هایش هر روز دعا می کرد که : خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فروریخت و می خانه ویران شد صاحب می خانه نزد امام جماعت رفت وگفت تو دعا کردی می خانه من ویران شود پس باید خسارتش رابدهی امام جماعت گفت مگردیوانه شدی مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود ..؟ پس به نزد قاضی رفتند قاضی باشنیدن ماجرا گفت : در عجبم که صاحب می
برچسب:
نویسنده: ساناز شجاعی
به کدام کاندیدای پیشنهادی ات رای دهم
به کاندیدای چشمانت که هرلحظه دلفریبی ات را در من تبلیغ میکند یانه به لبخندهایت که گوشه ای از دلم را ستاد خود قرارداده است مگر میشود از احساست غافل بود که آرای تمام هیجاناتم را بخود اختصاص داده است.. شاید یکی ازآنها به نفع دیگری کنار برود نمیدانم درکشور وجودم غوغایی برپاست ولی قول میدهم در جمعه دلم فقط به تو.. به تو...رای میدهم....!!!!
برچسب:
نویسنده: ساناز شجاعی
داستان خواندنی!!! انسان سرمایه داری در شهری زندگی میکرد اما به هیچ کسی ریالی کمک نمیکرد فرزندی هم نداشت وتنها با همسرش زندگی میکرد در عوض قصابی در آن شهر به نیازمندان گوشت مجانی میداد روز به روز نفرت مردم از این شخص سرمایه دار بیشتر میشد مردم هر چه اورا نصیحت میکردند که این سرمایه را برای چه کسی میخای در جواب میگف نیاز شما ربطی به من نداره بروید از قصاب بگیرید تااینکه او مریض شد احدی به عیادت او نرفت این شخص در نهایت تنهایی جان داد هیچ کس حاضر نشد به تشییع جنازه او برود همسرش به تنهایی او را د
برچسب:
نویسنده: ساناز شجاعی
حالا كه روى مریخ آب پیدا شده،
كاش مریخ را مثل زمین به گند نكشند؛خیلى خوشگل، دو تا آدم حسابى را ببرند آنجا كه بشوند آدم و حواى مریخ..ترجیحا معمار باشند !و فرزندانى تربیت كنند كه یكدیگر را به جاى كشتن، ببخشند..دو نفرى كه موسیقى بدانند و به برابرى جنسیتى معتقد باشند ..دو نفر كه بى خوردن سیب، بى آن كه نفرین شوند و نفرینشان پشت سر هزاران نسل بماند،مثل آدم بروند زندگى عاشقانهشان را آغاز كنند و مریخى بسازند كه كبوترهایش پیدا باشد و كمترین سرودش بوسه....
برچسب:
نویسنده: ساناز شجاعی